تبليغاتX


کد شمارش معکوس سال نو

پشت پرچين خيال


پشت پرچين خيال

سلام بر عشق زیباترین دروغ دنیا

چه تو قصه چه حقیقت ، یکی بود یکی نبود
این جدایی های مبهم کار دنیای حسود بود
آخر حکایت عشق ، نرسید کلاغ به خونه
شده این پایان کهنه واسه دنیا یه بهونه
 
 

 

کاش به جای جدایی مردن بود ، چون مردن یک لحظه است و جدایی ذره ذره مردن

 


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 18:44 توسط پریا| |

اگر تنهاترین تنهاشوم باز خداهست

اوجانشین همه نداشتن هاست

وقتی تنها شدی آگاه باش که خدا همه

رابیرون فرستاده که خودت باشی وخودش

الهی گاهی نگاهی

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 22:48 توسط پریا| |
 من غــــــرورم را به راحتــــــی به دست نیــــــاوردم
کــــــه هر وقت دلـــت خواست خـــــردش کنی....!

 
غـــــــرور من اگر بشکـنـــــــد
با تـــکـــــه هـــایـــــش شاهـــــــرگ زنــــدگـــــی تـــــو را نیز خواهـــــم زد

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

قابل توجه اونی که بدون آدرس وخصوصی نظرگذاشته

اینجا وبلاگ خودمه دلم بخواد هرچی مینویسم چون اینجارو برای درددلام درست کردم دوست نداری نیا

مثلا تهدید میکنی البته حدس میزنم کی هستی راست میگی جرات داشته باش بگو: وگرنه چی؟

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 14:34 توسط پریا| |

زندگی یک بازی درد آور است

زندگی یک اول بی آخر است

زندگی کردیم اما باختیم

کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 19:53 توسط پریا| |

پارسال روز ولنتاین برامون پر بود

از عطر شکلات وکادو وعروسک وشمع و.........

اما امسال نمیدونم ولنتاین روبا کی جشن میگیری............

هرجا وبا هر کس باشی دوستت دارم

ولنتاینت مبارک

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 18:13 توسط پریا| |

حکایت من ٬

حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما قایقی نداشت.

دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت.

حکایت کسی بود که زجر کشید اما ضجه نزد.

زخم داشت اما ننالید.

گریه کرد اما اشک نریخت.

حکایت من حکایت کسی بود

که پراز فریاد بود اما سکوت کرد تا همه صداها رو بشنود.

 

 

روی قلبی نوشته بود شکستنی است مواظب باشید.

ولی من نوشته ام شکسته است راحت باشید.

دیگه سراغ من نیا

هرچقدرم که دوستت داشتم ولی دیگه حاضر نیستم باهات باشم

این چهلمین روز جدایی ٬وداع عشقمون بود

 دیگه همه چی تموم شده بین ما

حالا دیگه نیستی که بدونی چی میکشم یا چی کشیدم

ولی دیگه تو رو به فراموشی میسپارم

خدایا کمکم کن که فراموش کنم وهمه خاطراتش از ذهنم پاک شود

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 11:27 توسط پریا| |

درزمستونی سرد

پرنده ای غذا نداشت

تا جوجه هاشو سیر کنه٬گوشت بدن خودشو مکند

ومی داد به جوجه هاش می خوردند.

زمستون تموم شد وپرنده مرد

اما بچه هاش نجات پیدا کردند وگفتند:

آخی خوب شد مرد راحت شدیم از این غذای تکراری

این است واقعیت تلخ روزگار بعضی از ما

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 13:37 توسط پریا| |

بنویسد به دیوار سکوت

عشق سرمایه هر انسان است

بنشانید به لب حرف قشنگ

حرف بد وسوسه شیطان است

وبدانید که فردا دیر دیر است

واگر غصه بیاید امروزتاهمیشه دلتان دلگیر است

پس بسازیدرهی را که کنون٬تاابد به سوی صداقت برود

وبکارید به هر خانه گلی که فقط بوی محبت بدهد

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 13:56 توسط پریا| |
می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟

از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن شدم.

از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 13:33 توسط پریا| |

آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم

امروز همه چی تمام شد یعنی من میتونم دوباره خودمو پیدا کنم وبا زندگی کنار بیام یعنی میتونم چشم روی گذشته ببندم وبه آینده امیدوارم باشم

یعنی میشه فراموش کنم به راحتی هر چه بود ونبود وهر سختی وخیانتی که دیدم خدایا کمکم کن تا فراموش کنم وامیدوار باشم به رحمتت.

خداوندا! آرامشی عطا فرما تا بپدیرم آنچه را که تغییر نایافتنی است وشهامتی٬تا تغییر دهم آنچه را که قابل تغییر است

ودانشی تا بدانم تفاوت آن دو را............

دلم شکستی ورفتی خدا ذلت شکند

خدا دل تو دل آزار بی وفا شکند

دلم شکست وصدایش کس نشنید

خدا کند دل تو نیز بی صدا شکند

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 15:14 توسط پریا| |
چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید
و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و
به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی ، حس کنی هنوزم دوسش داری


چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش
همه وجودت له شده ….


چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی….


چه قدر سخته وقتی
پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری …….


چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی
و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب

بگی :باغچه  نو مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 11:42 توسط پریا| |

امیدوارم تا وقتی من تنهام توأم تنها بمونی…

امیدوارم هر زجری من

کشیدمو می کشم توأم بکشی…

چون باید امثال تو یاد بگیرن دوست داشتن یعنی چی؟

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 13:4 توسط پریا|

وقتی که عاشقم شدی پاییز بود و خنک بود
تو آسمون آرزوت هزار تا بادبادک بود


تنگ بلوری دلت درست مثل دل من
کلی لبش پریده بود همش پره ترک بود


وقتی که عاشقم شدی چیزی ازم نخواستی
توقعت فقط یه کم نوازش و کمک بود


چه روزا که با هم دیگه مسابقه می ذاشتیم
که رو گل کدوممون قایق شاپرک بود ؟


تقویم که از روزا گذشت دلم یه جوری لرزید
راستش دلم خونه ی تردید و هراس و شک بود


دیگه نه از تو خبری بود ، نه از آرزوهات
قحطی مژده و روزای خوش و قاصدک بود


یادم میاد روزی رو که هوا گرفته بود و
اشکای سرخ آسمون آروم و نم نمک بود


تو در جواب پرسشم فقط همینو گفتی
عاشقیمون یه بازی شاید ، یه الک دولک بود


نه باورم نمی شه که تو اینو گفته باشی
کسی که تا دیروز برام تو کل دنیا تک بود


قصه ی با تو بودن و می شه فقط یه جور گفت
کسی که رو زخمای قلب من مثل نمک بود…………….

نمی بخشمت……………………….

 

 

 

 آنکه بین من و تو شام جدایی آورد ، می کنم نفرینش ، یا الهی ، بکنش چون من زار ، پیش معشوقش خار ، هر دو چشمانش تار ، تا بداند چه به من می گذرد ، از غم دوری آن چشم عزیز

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 13:3 توسط پریا| |

خدای کمکم کن

خدای مهربون کمکم کن بتونم فراموشش کنم

خدای خیلی سخته

این کوله بار غم تنهای کشیدن خیلی سخته

ولی چاره ای ندارم

باید فراموشش کنم

اون دیگه مال من نیست اونو خیلی وقته میفهمم اما باور نمیکردم

دیگه داره باورم میشه

خدای من خیلی تنهام به جوز تو دیگه کسی هم دمم نیست

دیگه کسی منتظرم نمیمونه تا بیام

یاد اون روزها بخیر بهترین لحظه های عمرم بود

وقتی که باهاش بودم

ولی دیگه نیست دیگه اون نیست که بهش دل خوش کنم

اون دیگه دلی خوشی دیگهی داره من باید اینو باور کنم

فقط خدا به کمک تو نیاز دارم

دستمو بگیر خدا

ما انسانا خیلی بدیم

فقط لحظه سختی تورو صدا میزنیم اما تو مهربونی

همیشه هوای مارو داری

خدایا شکرت

فقط منو فراموش نکنی دلم شکسته

کمکم کن

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 13:36 توسط پریا| |

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني

حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي

نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني

 صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است

 فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 17:4 توسط پریا| |

چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد

 چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

اما افسوس ...

هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .

 اري با تو هستم .. با تويي که از کنارم گذشتي...

و حتي يک بار هم نپرسيدي

 چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 11:14 توسط پریا| |

ای کاش که تو راندیده بودم.

کاش صدای تو در گوش من نپیچیده بود.

کاش گرمی بدن تو را من حس نکرده بودم

ودستانم درمیان دستانت قرار نگرفته بود.

ای کاش بی وفایی تو رامن ندیده بودم.

چرا توکه ٬ عشقت من بودم این قدر بی وفا شدی.

دلم گرفته از زمین وزمان از تو واز خدا ٬

که اوهم نخواست وفای تورابه من ببیند.

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 10:38 توسط پریا| |

سلام بر عشق زیباترین دروغ دنیا

رفتم مرا ببخش ومگو وفا نداشت

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که در لابه لای شبرنگ زندگی گم شوم.

من رفتم اما تو بمان ومهربان باش مثل همیشه

یادمرا به باد بسپار وعاشق عشق باش

من رفتم که با تنهایی هم خانه شوم

من رفتم

مرا در وادی عشقت راه ندادند ورفتم

به کامت باشد روزگار که برایم جزشکست صحفه ای را ورق نزد.

کسی که بودنش را مدیون بودنت بود

ونور چشمانت روشنی بخش شبستان دلش

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 14:7 توسط پریا| |

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 11:10 توسط پریا| |

الهی!با خاطره ای خسته٬دلی به نو بسته٬دست از غیر تو

شسته٬درانتظار رحمتت نشسته ام.

می دهی٬کریمی

نمی دهی٬حکیمی

می خوانی٬شاکرم

میرانی٬صابرم

الهی!احوالم چنان است که می دانی

اعمالم چنین است که می بینی

نه پای گریز دارم ونه زبان ستیز

الهی!مشت خاکی را چه شاید٬از او

با خاطری خسته

دلی به تو بسته

دست از غیر تو شسته؟!

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 12:27 توسط پریا| |
امروز بدترین روزی بود که در تمام عمرم تجربه کرده بودم.

روزی بود که دیگه نه قلبم نه وجودم ونه هیچ چیز دیگه ای برایم وجود نداست یک احساس بد،احساس نبودن وجود نداشتن.

احساسی که کاش برایم وجود نداشت.امیدوارم که این احساس وچنین روزی را خدا برای هیچ کس نیاورد. چون بدترین تجربه که داشتم بود.

تنهایی وخالی بودن

لعنت بر هی چی آدمه خائنه ،مخصوصا..............

امیدوارم همینطور که خیانت کردی خیانت ببینی تا ببینی چقدر سخته

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 14:25 توسط پریا| |
نمی دانم چرا ؟شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی رفتی!

نمی دانم کجا؟......تا کی؟.......برای چه؟               ولی رفتی؟

وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

وبعداز رفتنت رسم نوازش در غمی حاکستری گم شد

و گنجشگی که هر روز از کنار پنجره مهربانی دانه بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه وغربت شد.

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 18:1 توسط پریا| |

نفرين به توي نامرد که با زیباترین نقاب به چهره رفیق درامدی. نفرین بر آن مرامی که اینگونه  به اعتمادم خیانت کرد
 نميبخشمت

نمی بخشمت به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی ، به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی ، نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی ، به خاطر احساسی که برایم پر پر کردی ، نمی بخشمت به خاطر زخمی که با خیانت بر وجودم  تا ابد نشاندی

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 10:48 توسط پریا| |

 

 

امشب گريه ميكنم .

گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن.

برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم ونبودي.

امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.

براي تو...براي تو....

و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم

 

نشستم گریه کردم ... واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ی پاییز ...

واسه تنهایی میخک توی دفتر شعرم ... واسه سربلندی کاج تو زمستون ... واسه  پروانه که سوخت ...
 
 واسه شمعی که اب شد تا از قطره هاش یاد بگیرند که سوختن یک طرفه هم میتونه باشه....

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 0:27 توسط پریا| |

 هیچ میدونی همیشه یکی مراقب ماست ؟


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 13:57 توسط پریا| |

پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ



جاوا اسكریپت

كد ماوس